این تنهایی بی سر انجام را
کنار صفحات مکرر تنهایی ام بنشین
پاک کن را بردار
سیاهی لحظه های تلخ رفته را پاک کن
سر مشق نو برایم بنویس
با طنین صدایت
فردا من متولد خواهم شد
فردای ۲۳ سال پیش
من نفس خواهم کشید
من زاده نشده ام برای تنهایی
فردای ۲۳ سال پیش دنیا خواهم آمد و ورق میزنم
این حجم سیاه و سنگین نبودنت را
سالهایی که آمده اند و خواهند آمد را پیوند میزنم
میان گذشته و امروز فردایی که متولد خواهم شد
پ ن : نقطه شروع هر کسی یه روزه نقطه شروع منم یک روز سرد پاییزیه
یعنی فردای ۲۳ سال پیش
۶/۸/۶۶ من دنیا خواهم آمد
کنار رد پایت تا ابدیت میروم
تا ناکجای داشتنت
تا فراسوی زمان آنجا که
دستانم را گرفتی
تنها برگشتم اما
تنها
اینجا
همین جای که دستانم را رها کردی
پ ن : از این همه تاخیر شرمنده ام دعا کنین همه چیز درست بشه
پ ن :دوستون دارم
پ ن : از همه اونایی که تو این مدت فراموشم نکردند ممنونم
نمیخوام کسی بشنوه
اگه خواستی بگی
توی گوشم بگو
حتی نفست از مجرای گوشم بیرون نره
میدونم عطر شعری که تو گوشم میخونی خیلی ها رو وسوسه میکنه
آروم بگو
نمیخوام کسی بشنوه
نه زمین
نه آسمون
نه خدا
آره
نمیخوام کسی بشنوه
اصلا نگو
میترسم بشنون
بزار من بگم
بزار تا آخر دنیا من بگم
بزار بگم
بزار داد بزنم
بزار عطرش همه گیر بشه
بزار خدا هم بفهمه
اصلا می خوام به خود خدا بگم
بزار داد بزنم و بگم
چقدر دوست دارم
پ ن : از لطفتون و ابراز همدردیتون با بیکاری بنده ممنون
از این که دیر کردم شرمنده ام
پ ن ۲ : این یک واگویه بود نه شعر نه طرح نه مخلوطی از این دو
اما ی روز کاری نیست
دیروز وسائلم و جمع کردم
چند تا ورق که دلنوشته هام و یدک میکشید
چندتا سی دی و
چند تا چلچراغ قدیمی و جدید
ی شاخه گل مال روزگار عاشقی
همه ی دارو ندار منی بود که بیشتر از یک سال اینجا کار کردم و نفس کشیدم
هنوزم شبا به عشق اومدن به اینجا ...
بگذریم ...
حالم خوب نیست ُ تنها شدم و بیکار
اما اگه همه ی دنیا رو هم ازم بگیرن کسی تورو نمیتونه ازم بگیره دوست خوبم ( نرگس جونم )
پ ن : اگه نتونستم زود به زود آپ کنم بر من ببخشید
اي وسوسه گرم
ديگر نميخواهم ببينمت
تنت عطر رازقي ندارد
و من ...
به اين عطر هاي جديد حساسيت دارم
عطر هايي كه دختركان جلف
روي نبض گردنشان ميمالند
و تو هر بار كه حرف ميزني
با نفست
عطرشان را به من
و ريه ام تقديم ميكني
نه ،
نمي خواهم ببينمت ...
اينجا ،
هنوز جا نيفتادم
ي ذره تنگه ي ذره هم تاريك.
با تاريكي كنار ميام اما جاي تنگ ، احساس نفس تنگي ميكنم
راستي يادم رفت بگم
اينجا ميگن ، كسي نفس نميكشه
پس چرا اين احساس بد رو دارم؟
- عادت كردي
- بله ؟
- عادت كردي به غر زدن
- اما اين احساسمه
- آره اما يادت رفت بگي اينجا چيزي رو احساس هم نميكني .
- چرا ؛ وقتي بابا مياد رو سقف خونم آب ميريزه ، وقتي گلاب ميپاشه و گل برام پرپر ميكنه احساس مي كنم . وقتي همه خانواده با هم ميان سراغم ، سرسام ميگيرم . وقتي يكيشون نباشه دلتنگ ميشم .
- ببينم ! دستت و بده تا نبضتو بگيرم ، شايد هنوز نمردي ...

چقدر بيزارم از جاده هايي كه به مقصد نمي رسند
از پنجره هايي كه رو به ديوار باز ميشوند
از ابرهايي كه نمي بارند
و از خودم
وقتي مقصد را نمي دانم
وقتي آسمان را احساس نمي كنم
و وقتي كه زير چتر پناه ميگيرم
جاده ابتداي مقصد است
پنجره ادامه آسمان است
و ابر سرآغاز باران
گناه از جاده و پنجره و ابر نيست
گناه از من است كه سنگ شده ام
